تبليغاتX
humanist
خانه | آرشيو | پست الکترونيک

دوستان مهمان خوش آمدید

زن کرد موجودی است که درطول تاریخ کسی بوده است دوراز زندگی درشان یک انسان زندگی کرده است

زن کرد اسیر دوتبعیض نژادی وسیاسی و جنسی بوده است اکراد هیچ وقت صاحب کیان سیاسی خود نبوده اند تا برای زندگی خود قانون وضع کنند وقوانینی که دارند بیشتربرگرفته ازدین ناآموخته وعرف وعادات

قبیله ای وایلی آنها بوده است زندگی امروزما اگرچه قدری آمیخته با مدرنیسم شده است اما هنوز هم ساختار

طایفه ای خودرا حفظ کرده ایم واز تغییردرآن بیمناکیم اگر قدری تامل کنیم کدام یک ازما قبول دارد اینطور

زندگی بگذراند که تمام ارزش وآزادی های ما را قربانی آبرو وعزت طایفه کرده اند در قرن 21کدام انسان

قبول می کندزندگی چند روزه اش را درراه نام عشیره وقبراجدادش سپری کند؟

پس جوانان عزیز دختروپسران تشنه آزادی وخودشناسی بیایید شک کنیم شک از همه چیز تردید ازتمام باید

و نبایدها بیایید خودمان راه خود راپیداو انتخاب کنیم آن را انتخاب کنیم که انسانی است

بیایید قدری برای زندگی خود فلسفه تعیین کنیم وجدان خود را به راه اندازیم وبگوییم چرا؟

واقعا چرا این همه تبعیض چرا این همه اعمال و افکار غیر انسانی؟

|+| نوشته شده توسط به لین در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 9:51 | 

اوضاع واحوال زن کرد

من یک زنم متعلق به نژاد کرد درطول تاریخ خانه داربوده ام

آشپز خانوارهای دهها نفره ای بوده ام همیشه یعنی تادوران پیری باردار و بچه دار بوده ام تا اجاق همسر وپدر همسرم را روشن

نگه دارم . از دوران کودکی خبری از تفریح و بازی نبود آن دوران همکار مادرم بودم برای تروخشک و پرورش بچه های پدر

تا نام خانوادگی او را ادامه دهند چوپان بزغاله هاومرغ وبوقلمونها بودم.

که به خانه می آمدم کمک آشپز مامان بودم برای اینکه میبایستی تمرین بزرگسالی را میکردم تا فردادر خانه به اصطلاح مردم

برای پختن چیزکی یا شستن ظرفکی دچارمشکل نشوم.جز برای کارهای کشاورزی وپرورش دام که مثل مردان شرکت داشتم حق

بیرون رفتن ودوستی با دختران اهالی را نداشتم. رفته رفته بزرگ میشدم وبه دوران نوجوانی وجوانی میرسیدم هیچ نوع آگاهی از

تغییرات فیزیولوژیکی خود نداشتم. با اولین قاعدگی دچار وحشت شدم هیچی نمیدانستم وهیچی نداشتم میترسیدم به مامان بگم

خوشبختانه او نیز چیزی نپرسید. با کهنه مهنه ها کارم را جور میکردم. دیگر یک دوشیزه یا به اصطلاح گه وره کچ بودم.اما

زندگی وتفریحات جوانان را نداشتم. اما مثل تمام جوانان دنیا مثل برادرام من هم حق داشتم داشته باشم اما حق نداشتم.

ازشما چه پنهان غریزه زنانگی ام خودش را آشکار کرد. آره عاشق پسر همسایه شدم اولین بار بود مردی رااز ته دل دوست

داشته باشم چون ازپدروبرادرانم غیراز زوروتحکم وتهدید بیشتر ندیده بودم. حالا به جای دوست داشتن از اونها می ترسیدم

اما پسرهمسایه چیز دیگری بود او را زیبا میدیدم دوست داشتم همیشه کنارش باشم در رویاهایم او را با خود می دیدم.

اولین بار که به من گفت (دوستت دارم) اولین باربود چنین چیزی را ازکسی می شنیدم وبلافاصله قبول کردم بعضی وقتها

دزدکی با هم ملا قاتی داشتیم اما زیاد ازمردم و خانواده ام می ترسیدیم یکی دو سال به همین منوال گذشت

شبی مهمان زیادی داشتیم ملای آبادی هم استثنائا آمده بود برای آنها چای بردم که متوجه شدم مجلس عقده نمی دانستم برای منه

یا خواهر 13ساله ام حرف از شیربها و طلا ولباس عروسها بود که متوجه شدم اسماعیل دوست داداشم به من زل زده وچای را

بر میدارد یکسره فهمیدم که من با اسماعیل وخواهرش صبریه با داداشم ازدواج میکنیم آره راست گفتید ژن به ژن

من قربانی خودخواهی برادرم شدم چون صبریه رادوست داشت اما عشق من ممنوع بود دیگر من نامزد اسماعیل یا به قول

امروزیها اسی بودم از او متنفر بودم باور کنید هنگامی که کلمات عقد را تکرار می کردم عکس اون پسره که دوستش داشتم

جلوی چشمانم بود فرداش میخواستم خودکشی کنم اما ازخدا و پیغمبر وروزقیامت میترسیدم خانواده ام اجازه نمی دادند نامزدم به

دیدنم بیاید خلاصه بعد ازیک سال نامزدی روزموعود فرا رسید روزی که هر دختروپسری انتظارش را می کشد اما من نه

چون من نیز مانند تمام دختران سرزمینم به دلخواه پدروبرادرانم به خانه بخت می رفتم.

شب ازدواجم می بایستی باکره بودنم را برای همه اثبات کنم چون همه از پاکی من شک داشتند می بایستی تمام زنان خویشاوند

شوهرم آن را تایید کنند از فرداش دیگه زنی به تمام معنا بودم غذا می پختم نان درست می کردم لباس می شستم ظرف ها

رامی شستم بسترها را می انداختم و جمع می کردم ازمهمانان پذیرایی می کردم گاووگوسفندها را میدوشیدم وشیروماست و

دوغ درست می کردم جای حیوانات را پاک می کردم دربیشتر کارهای کشاورزی کمک می کردم و مهم تر از همه

بچه داری می کردم کارها شب وروز تمامی نداشتند ومن هم در قبال کارهایم حقوقی دریافت نمی کردم.

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط به لین در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 9:48 | 

تو بلیی دلم نه وه ستی و

له شه رمانا نه بم به پارچه یه ک گریان

ئه و کاتانه ی روسووریه که م به سه رده ستی میرده که م و

ژماره یه ک پیره ژنه وه ئه بینم

ئه یگیرن کولان به کولان

|+| نوشته شده توسط به لین در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 9:47 | 

له پیش ده روازه کانی به هه شت

کومه لی ژنان سه رتاپای له شمان فرمیسکه

فریشته یه ک:

ئه ها ئه وجار ناسیمنه وه

به خیربین ئه ی ژنانی حه سره ت چه شتووی ئازاره کان

ئه ی ژنانی له دونیا جه هه ننه م دیتوو

به خیر بین ئیوه ئه ی

ژنانی کوردستان

|+| نوشته شده توسط به لین در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 9:46 | 

خومن نالیم هه موو جیهان ببیته تاقه یه ک وولات

دلی نه رمی دلداره که م

به رگی سه وزی شیعره کانم له به ر بکات

خو من نالیم

کوشی شه و پر بی له گری چاوی هه تاو

هه رچی تفه نگه بخنکین

به شه پولی خوینی رژاو

ده لیم خوزگه

وه رزی دریژی چاوه روانیم کوتایی بیت

کچ وژنی وولا ته که م

چیترچاویان له دوزه خی زیر دا نه سوتینن

روژی جاری

ته نیا جاری

به فره ی بالی په پوله ی نیگایان

توزی سه ر روومه تی کتیبیک بته کینن

|+| نوشته شده توسط به لین در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 9:43 | 

اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیاور

ویک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

|+| نوشته شده توسط به لین در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 9:36 | 
شعار ما
                

                بژی یه کسانی

                زنده باد  برابری

 

دوستان  عزیز  بعدا مطا لب می گذاریم


|+| نوشته شده توسط به لین در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 0:41 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar