| خانه | آرشيو | پست الکترونيک |
|
اوضاع واحوال زن کرد من یک زنم متعلق به نژاد کرد درطول تاریخ خانه داربوده ام آشپز خانوارهای دهها نفره ای بوده ام همیشه یعنی تادوران پیری باردار و بچه دار بوده ام تا اجاق همسر وپدر همسرم را روشن نگه دارم . از دوران کودکی خبری از تفریح و بازی نبود آن دوران همکار مادرم بودم برای تروخشک و پرورش بچه های پدر تا نام خانوادگی او را ادامه دهند چوپان بزغاله هاومرغ وبوقلمونها بودم. که به خانه می آمدم کمک آشپز مامان بودم برای اینکه میبایستی تمرین بزرگسالی را میکردم تا فردادر خانه به اصطلاح مردم برای پختن چیزکی یا شستن ظرفکی دچارمشکل نشوم.جز برای کارهای کشاورزی وپرورش دام که مثل مردان شرکت داشتم حق بیرون رفتن ودوستی با دختران اهالی را نداشتم. رفته رفته بزرگ میشدم وبه دوران نوجوانی وجوانی میرسیدم هیچ نوع آگاهی از تغییرات فیزیولوژیکی خود نداشتم. با اولین قاعدگی دچار وحشت شدم هیچی نمیدانستم وهیچی نداشتم میترسیدم به مامان بگم خوشبختانه او نیز چیزی نپرسید. با کهنه مهنه ها کارم را جور میکردم. دیگر یک دوشیزه یا به اصطلاح گه وره کچ بودم.اما زندگی وتفریحات جوانان را نداشتم. اما مثل تمام جوانان دنیا مثل برادرام من هم حق داشتم داشته باشم اما حق نداشتم. ازشما چه پنهان غریزه زنانگی ام خودش را آشکار کرد. آره عاشق پسر همسایه شدم اولین بار بود مردی رااز ته دل دوست داشته باشم چون ازپدروبرادرانم غیراز زوروتحکم وتهدید بیشتر ندیده بودم. حالا به جای دوست داشتن از اونها می ترسیدم اما پسرهمسایه چیز دیگری بود او را زیبا میدیدم دوست داشتم همیشه کنارش باشم در رویاهایم او را با خود می دیدم. اولین بار که به من گفت (دوستت دارم) اولین باربود چنین چیزی را ازکسی می شنیدم وبلافاصله قبول کردم بعضی وقتها دزدکی با هم ملا قاتی داشتیم اما زیاد ازمردم و خانواده ام می ترسیدیم یکی دو سال به همین منوال گذشت شبی مهمان زیادی داشتیم ملای آبادی هم استثنائا آمده بود برای آنها چای بردم که متوجه شدم مجلس عقده نمی دانستم برای منه یا خواهر 13ساله ام حرف از شیربها و طلا ولباس عروسها بود که متوجه شدم اسماعیل دوست داداشم به من زل زده وچای را بر میدارد یکسره فهمیدم که من با اسماعیل وخواهرش صبریه با داداشم ازدواج میکنیم آره راست گفتید ژن به ژن من قربانی خودخواهی برادرم شدم چون صبریه رادوست داشت اما عشق من ممنوع بود دیگر من نامزد اسماعیل یا به قول امروزیها اسی بودم از او متنفر بودم باور کنید هنگامی که کلمات عقد را تکرار می کردم عکس اون پسره که دوستش داشتم جلوی چشمانم بود فرداش میخواستم خودکشی کنم اما ازخدا و پیغمبر وروزقیامت میترسیدم خانواده ام اجازه نمی دادند نامزدم به دیدنم بیاید خلاصه بعد ازیک سال نامزدی روزموعود فرا رسید روزی که هر دختروپسری انتظارش را می کشد اما من نه چون من نیز مانند تمام دختران سرزمینم به دلخواه پدروبرادرانم به خانه بخت می رفتم. شب ازدواجم می بایستی باکره بودنم را برای همه اثبات کنم چون همه از پاکی من شک داشتند می بایستی تمام زنان خویشاوند شوهرم آن را تایید کنند از فرداش دیگه زنی به تمام معنا بودم غذا می پختم نان درست می کردم لباس می شستم ظرف ها رامی شستم بسترها را می انداختم و جمع می کردم ازمهمانان پذیرایی می کردم گاووگوسفندها را میدوشیدم وشیروماست و دوغ درست می کردم جای حیوانات را پاک می کردم دربیشتر کارهای کشاورزی کمک می کردم و مهم تر از همه بچه داری می کردم کارها شب وروز تمامی نداشتند ومن هم در قبال کارهایم حقوقی دریافت نمی کردم.
|+| نوشته شده توسط به لین در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 9:48 |
|
درباره وبلاگ
![]() این وبلاگ در حال باز سازی است
منوي اصلي
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازي ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته هاي پيشين
هفته دوم اسفند 1386پيوندها
قالب هاي حرفه اي وبلاگابزار وب فارسي امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |